تبليغاتX
اگه بیای تو دیگه برنمی گردی!
Mahboob be yade to
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:6  توسط محبوب جوووووووون | 
الان به اطاقم احتياج دارم، که وقتي دلم ميگيره که وقتي تنهام؛مثل گذشته دراز بکشم روي سنگاي سياه کناره شومينم.Empyrium گوش کنم.که زل بزنم به به پنجره ي بازي که باد از اونجا ميپيچه به تن ظريف پرده ي سفيدي که تو سياهي شب احساس بطالت ميکنه،رقص اوج ميگيره.هواي اون بيرون تيره و سردتر ميشه با يه عالمه چراغاي رنگارنگ.خيره ميشم به سقف از تو جيبم پاکت سيگاري که هميشه فقط يه دونه سيگار داره ميکشم بيرون سيگارمو ميزارمش روي لبم،سرماي تلخش قابل احساسه تاريکي محض با آتيش سيگارم شکافته ميشه،کام ميگيرم آخ که چه کامي ميده،تلخ اما لذت بخش مثل قهوه،حداقل براي من که دير به دير يه Ultra Light ميکشم لذت بخشه. وقتي موزيک قطع ميشه سکوت سنگيني ميکنه،احساس ميشه و من بيشتر و بيشتر کام ميگيرم همه جا قرمز ميشه دنياي جديدي هويدا ميشه.صداي سوختنشو دوست دارم مثل زندگي ميمونه،مثل عمر... سينم بيشتر و بيشتر ميسوزه دهنم تلختر ميشه،it doesn't matter مهمتر اينه که دارم لذت مي برم،چشمامو مي بندم موزيک با روحم احساس ميکنم انگار آرشه ي ويولون روي رگاي تنم کشيده ميشه... سيگارم که تموم ميشه تنم سرد ميشه کرختي ميشه.افکارم تو فضاي گنگ اتاق پيچ و تاب ميخوره،سعي ميکنم بخوابم،سنگاي سياه سردن خيلي سرد زانوهامو تو بغلم ميگيرم سرمو ميارم کناره زانوم آروم خوابم ميبره بازم کابوس،مي ترسم خيس از عرق ميشم صورتم خيس ميشه بيدار ميشم ميرم کناره پنجره و شهرو با چراغاش نگاه ميکنم با آدماش با خيابوناي سنگين از قير و سياهي... که تن بي پناه درختارو دفن کرد تا چرخها بچرخن... ميرم ميخوابم آروم ميخوابم خيلي آروم و منتظر يه طلوع و يه روزه تازه ميشم...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:6  توسط محبوب جوووووووون | 

چه غمگين است

 تصور اينكه

گوساله راهي جز گاو شدن ندارد...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:5  توسط محبوب جوووووووون | 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:5  توسط محبوب جوووووووون | 

فریاد در سکوت

 

 

تمامی علت بودنم:

 

مرا ببخش و سرزنشم نکن

که اگر هر از گاهی نمی توانم طغیان نکنم

 فریاد بر نیاورم

بر نیاشوبم

و این بغض کهنه مانده  در گلو را فرو بنشانم

.

.

خودت خوب می دانی که تا کجای مغز استخوانم رسوخ کرده ای

.

.

 جانم به لب آمد

زیر آوار این همه تنهایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:51  توسط محبوب جوووووووون | 

به دریایی گرفتارم که موجش عالمی دارد

...

 

سرنگون و برچیده باد

                          هر چه دیواری که معنی آن

                                                              فاصله است و جدایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:50  توسط محبوب جوووووووون | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:7  توسط محبوب جوووووووون | 
گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن .... .آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...

گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم .... بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...

گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ... به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...

گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...

 تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...

گريه کن،سبک ميشي،روزاي خوب يادت مياد ...

گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزازياد...

 گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...

واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...

گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ... توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...

 گريه کن تا آينه شه ،

 باز اون چشاي روشنت ...... واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:5  توسط محبوب جوووووووون | 

ميبيني سکوتم را...؟

دوست داشتن هميشه گفتن نيست...ديدن نيست...

گاه سکوت است...گاه نگاه...

من از سکوت گريزان بوده ام هميشه....

 اما سالهاست که سکوت کرده ام

 و اينک ترس مرا تکان ميدهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم

 و ازخود اين سوال را بارها مي پرسم! که ايا راه را عوضي امده ام؟

دلم گرفته از اين فريبها و نيرنگها...

 ز اين دو رويه مردمان بيهوده گر...

از انهايي که خدا را پشت يک تکه ابر پنهان کرده اند...

چرا؟

چرا سادگي ها هميشه تهش باختن است؟

چرا قلب ساده ي من هميشه ساخت و ويران نکرد

اما ساخته هايش را ويران کرد دست فريب...

چرا بالهايم را ديگران نمي بينند؟

پرواز را از همين سکوي کوچک هم مي شود اغاز کرد.

 در آرزوي پرواز , گذشتن از روي دريا و رسيدن به خورشيد ...

در آرزوي پريدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان مي دوي

اما به انتها که مي رسي ... صبر مي کني !

 مي ترسي وقتي بپري به جاي پرواز

در آسمان آرزوها در درياي کبود ناخواسته ها غرق بشي ...

يا حتي پرواز کني ولي خورشيد تنت رو بسوزونه ,

تني که به خاطر ترس از ندانسته ها و يک جا

ايستادن داره سنگ و سرد مي شه !

نه ! من اجازه نمي دم

 اين گرماي خوابيده زير خاکستر وجودم خاموش بشه !

 مي پرم ... پرواز مي کنم ... به خورشيد مي رسم ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط محبوب جوووووووون | 
روی سنگ قبرم بنویس

اینجا مجال گریه نیست

هر کی میخواست گریه کنه

بهش بگو اون دیگه نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:2  توسط محبوب جوووووووون | 
آب از آب تکان نخورد...

نه دیدی و نه دیده شدی!!!

رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد،غافل از اینکه همین نزدیکی ها از آب آإی تر است دلی که میمیرد برای لحنی کودکانه،لحنی شبیه مریمی های پرپر...

امشبم مثل همیشه است!آره‌.

باز هم سر میزند تنهایی!آره.

از دوباره میاید دل تنگی!آره.

با ندیدنش چه کنم؟خودش رو ندارم،با یادش رفیقم این روزا.

دیروزها کسی را دوست داشتیم،این روزها دلتنگیم،این روزها تنهاییم،تنها!!!

و تمام عمر ما به همین سادگی گذشت..........

یادت هست؟؟؟عصری تابستانی که صبح اون با حافظ آغاز شدیم.

گفتم:من امشب بیست ساله شدم!

گفتی:لحظه‌‌ء قشنگ عزیمت بر تو خوش!

گفتم:نگاه و نفس تو مرا با خود میبرد.

گفتی:دل را از آواز عشق سر ریز کن که...

گفتم:که همه دنیا کف دستی بیش نیست؟

گفتی:و این سان همیشه رفیق هست و روزهای قشنگ هم هست...

گفتم:به جان تو که از همین عصر تابستانی تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است و بس.

گفتی:پس از لبخند و مهر،از عشق و مهربانی بگو...

گفتم:اگر از عمرم دمی مانده باشد و آنی،آن هم از آن تو عشق من...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:54  توسط محبوب جوووووووون | 
 

ساده بگویم؛نگاه زاده علاقه است!

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دگر تو از آن خود نیستی!!!

زمان میگذرد؛زمانه نیز هم؛کودک میشوی.

جوان هستی و جوانی نمیکنی پیر میشوی؛میمانی.

باز هم مثل همیشه در پی گم شده ای هستی که با تو هست.

نیست؟؟؟

باز در پی آن علاقه پنهان؛آن نگاه همیشه تازه هستی.

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار زمان جستجو میکنی.

غافل از آنکه او دیگر تکه ای از تو شده.

سایه ای خوش بر دل تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:53  توسط محبوب جوووووووون | 
 
هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد!!!

اما او که با ماست،او که نرفته است!از او بپرسید که چه میکند با دل ما...

 

گفتم:دیدی که چه ساده و به چه سادگی از شب و ماه و ستاره گفتیم و از هم گذشتیم؟

دیدی که هیچ کس از ما با ما نبود؟

گفتی:آره،میدانم،خوب.

گفتم:من از خورشید و تو از ماه گفتی...همه هر چه داشتیم رو کردیم و به عشق باختیم روزگار را.همیشه میخواستم عشق را در کنار زندگی داشته باشم.تو.فقط من و تو خودمان را به زندگی بگوییم عشق من...

گفتی:میگوییم معشوق.امان بده

گفتم:چه روزها و چه شبهایی که از تو خواستم،التماس کردم که عزیزم به زندگی فکر کن.به آنچه در کمین ما نشسته است،تند و جاری و سرکش.هی گفتم،برای یکی و یگانه شدن بایستی که ما آبروی عشق را نگه بداریم.چه روزها و چه شبهایی که از دست شد...

گفتی:آن روزهایی که رفتند و آن شبهایی که جا نهادیم در کنج دنج دل حکایت دل ما بود...

گفتم:خودت گفتی که رد هر آنچه که رفت را نباید گرفت.پس از آنچه که رفته است نگو،بگذار از آنچه که می آید بگویم.از روزگار پر گلایه،از آنچه مرا دلتنگ کرده است،از آنچه مرا در خود شکسته است.بگذار این بار از عشقم بگویم،کسی که از دل معشوق بی خبر است.عزیزم به بویت قسم خسته ام.دیگر چشمانم اشکی ندارد برای ریختن.دیگر از این همه واهمه پکیده ام میفهمی؟

گفتی:سعی میکنم.بگو.به عشقت بگو حرف دلت را...

گفتم:حالا که وا مونده و بریده ام،حالا که سویی نداره چشمام،حالا که تموم دل و دستم از شنیدن اسم قشنگت به لرزه می افته،حالا که دونستی بی تو میمیرم،میخوای بگم که تو... بگذریم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:53  توسط محبوب جوووووووون | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:52  توسط محبوب جوووووووون | 
 

خدا دلم گرفته از این همه جدایی

              از این همه غریبی،از این بینوایی

                                     خدا دلم چه خونِ،برای تو میخونه

                                                           خدا بشنو صدایم،خدا برس به دادم

                                                                                  ندیدم هیچ مرحمی برای دل غمگین

خدا بده جوابم،بشکن سکوت سنگین

بشکن سکوت سنگین

صدای من رسیده تا اوج آبیِ پاک

                   یا شایدم شکسته ریخته زمین شده خاک

                                           دردم غریبِ اما با خون دل میسازم

                                                              سازم شکسته اما همچنان مینوازم

                                                                                  باشد که روزی دردم پایان خوش بگیرد

ترسم دگر که آن روز، دل در قفس بمیرد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:51  توسط محبوب جوووووووون | 

وقتی که نباشی..

کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره
پشت ابرا خونه کردی
رفتی و چیزی نگفتی
گریه رو بهونه کردی

من سوال ساده ی تو
تو جواب مشکل من
ردپای رفتن تو
روی صحرای دل من

کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره

وقتی آسمون شبهام
زیر سایه ی چشاته
وقتی حتی این ترانه
رنگ غربت صداته

نمی ذارم این دو راهی
سر راه ما بشینه
نمی ذارم این جدایی
رنگ فردا رو ببینه


کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره

شبو با فانوس اشکت
می برم به روشنایی
با تو میرسم دوباره
به طلوع آشنایی می دونم هر جا که باشی
دل تو اهل همین جاست

واسـه ی من و تو اینجا
اول و آخر دنیاست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:16  توسط محبوب جوووووووون | 
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود... 

اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ....

اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:55  توسط محبوب جوووووووون | 
مــي انــديــشــــم...

به تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي....

تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد...

اصلاً بگو ببينم مي آيي؟

مي آيي... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟

مي آيي... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟

مي آيي... تا از درياي نگاهت

قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟

مي آيي... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم

از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟

كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،

از دل كدامين شب ، از عمق كدامين

جنگل خواهي آمد...

تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را

پيش كش آورم و به تو بگويم ...

 
                                                                   ***دوســتــــت دارم***

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:55  توسط محبوب جوووووووون | 

در نشکستیم اگر در ببست

دل نبریدیم اگر دل شکست

باور تقدیر به سر داشتیم

از پی برداشت نمی کاستیم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:58  توسط محبوب جوووووووون | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:26  توسط محبوب جوووووووون | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:26  توسط محبوب جوووووووون | 

امشب بغض تنهاییم شکست

بعضي وقتها حس مي كنم خالي از نوشتنم. يه چيزي مياد رو زبونم اما نوشتنش قدرتي مي خواد كه ندارم.
بعضي وقتها با ديدن يه صحنه آشنا ياد چيزهايي مي افتم كه مدتها  بود فراموششون كرده بودم. شايد اين مجازاتيه كه خدابراي آدم در نظر مي گيره كه هيچ وقت به طور كامل از فكر كسي كه حتي يه نفس باهاش بودي در نياي.
به عشق كسي محتاج نبودم و نيستم اما از تنهايي خسته ام. چي كار بايد كرد؟
 از عشقهاي زود گذرامروزي گريزان و به عشقي محكم ، پايبندم. اما كو عشقي كه بتوان به آ ن خود را پايبند كرد.
ذهنم پر شده از بديها و بدبينيها و ناجي ام را نمي يابم.

واين هم چند خطي به حضرت دوست که هر چه دارم از لطف اوست.کسيکه تپش قلبم از آن اوست:
دلم سوي اوست و ديوانه نگاه دوست. گل خوشبوست چون ذرهاي از عطر تن اوست. بي تو بودنم از چه روست وقتي شب و روزم از فراقت چون چراغي بي سوست. از تو نوشتن نيكوست گرچه هر چه ميكشم از نامهرباني دستان اوست.
دلم تشنه آب حيات سبوي اوست كه در هر نغمه ام نوايي از اوست. پريشاني ام هم از پيچش زلف اوست كه در هر خمش گله اي از دنياي بي اوست.
غافل از اين وادي بودم. آمد و دستم را گرفت و به اين سرزمين كشاندم. اوا يل پا به پايم مي آمد و كمكم مي كرد. كم كم قدمهايش را محتاط تر بر داشت. زمان مرا جلو مي برد و او از همراهي كردنم سر باز ميزد اما دورادور هوايم را داشت. هم پايم قدم بر نمي داشت اما با نگاهي به پشت سر مي يافتمش. دلم خوش بود كه نگاهش هنوز به دنبالم است و همين اميدي بود براي جلوتر رفتن. كمكهايش غيبي شده بود اما دل را به همين خوش كردم...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:25  توسط محبوب جوووووووون | 

افسوس

ما همیشه صدای بلند را می شنویم

پررنگ ها را می بینیم

سخت ها را می خواهیم

غافل از اینکه خوبها آسان می آیند

بی رنگ می مانند


و بی صدا می روند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:24  توسط محبوب جوووووووون | 

لحظه دیـــــــــــــــــــــــــــدار

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:22  توسط محبوب جوووووووون | 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:22  توسط محبوب جوووووووون |